ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

398

قصص الانبياء ( فارسى )

آورد و باز به آسمان شد . بعضى گفتند كه چنين است كه تو ميگوى ، و بعضى گفتند پسر خدايست . گفت اين نيز شايد بودن . و بعضى گفتند . هنباز خداى بود . « 1 » و در ميان اختلاف افتاد . تا همه با هم حرب كردند و مسلمانان همه كشته شدند چنان كه از ايشان چهل تن بيش نماند . آنگاه آن ملعون كاردى در شكم خويش زد و خود را بكشت و كافر از اين جهان بيرون شد . و آن چهل تن از ميان خلق بيرون شدند و بكوهها رفتند و صومعها ساختند تا وقت پيغامبر عليه السّلم . قصه نود و سوم اهل صروان چنين گويند كه در بنى اسرايل مردى بود پارسا ، و نيك‌كردار با درويشان ، وحايطى نيكو داشت با نعمت ، و خرمابنان بسيار گرد بر گرد آن ، و در ميان آن كشت‌مند نيكو بود و غلهء بسيار درآمدى . چون خواستى كه غلّها گرد كند درويشان را جمع كردى و از هر چيزى ايشان را نصيب دادى و هرچه [ در وقت ] بار كردن بيفتادى درويشان را بودى ، و هم برين نسق روزگار مىگذاشت . چون او را اجل فراز آمد او را سه پسر بماند . چون ضياعهاى پدر ميراث يافتند ، و دخل رسيد ، و وقت بار كردن ميوها آمد با يكديگر مشورت كردند كه پدر ما مردى بود جوا [ ن ] مرد و با مردمان بسيار نيكوى كردى ، و مالش بسيار بود و خورنده اندك ، و ما را خورنده بسيارست و مال اندك . تدبير آنست كه بوقت سپيده‌دم بيرون رويم بگرد كردن غلّها ، ] b 391 [ كه درويشان خبر نيابند . قوله تعالى : أَنِ اغْدُوا عَلى حَرْثِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صارِمِينَ « 2 »

--> ( 1 ) - گفت اين نيز شايد بودن و بعضى گفتند پيغامبر بندهء خدا بود . ( 2 ) - القلم ، 22